
ردیفی از کاجهای سبز
و درختان کوتاه در ردیفی ناهمگن
و پرواز پرنده ها و پروانه های عاشق
و گلهای وحشی دشت
که شهد وجودشان را به زنبورهای عاشق می بخشند
آشنایانی صادق
که کینه را نمی شناسند
بامهایی گِلی با پنجره های چوبی و رنگارنگ
و گنبد فیروزه گونِ امام زاده ای درد آشنا
و دخترکی که پیراهن بلندش را باد می رقصاند
و من تو را می بینم
که بر خاطر عاشق من می گذری
و بوی تنت همۀ وجودم را می پراکند...