
این همه مست در این شهر ، که پس هشیار است
این همه خفته در این شهر ، که پس بیدار است
فتنه می بارد از این ابر سیه برزنگی !
لیک صحبت ز گل و مزرعۀ بی خار است
همه در کار دروغند و همه می کوبند
آب در هاونِ اندوه ، که پس بیکار است
کوچه ها در تبِ بیداد اناالحق سوزد
دار خالی است زمنصور ، که پس بر دار است
نازنین ؛ شهر پر آشوب ، نگاهی ، لطفی
نه فقط شهر پر آشوب ، جهان بیمار است
آسمان مرده ، زمین مرده و دلها مرده است
این هوا پاک عفن گشته زبس مردار است
قصۀ عشق من و تو چه بگویم باری
ابر و باد است که دائم همه جا در کار است