
با یک تماس ساده چه دلتنگ می شوی
مثل غروب جمعه به یک رنگ می شوی
مستانه با تکلم بی انتهای سبز
با حضرت کلیم ، هماهنگ می شوی
حسی غریب بر دل تو چنگ می زند
ناخواسته تو وارد یک جنگ می شوی
هی سعی می کنی بگریزی ز غصه ها
با این همه به دار غم آونگ می شوی
وقت غروب و خسته از اندوه خانگی
درگیر و دار معرکه آژنگ می شوی
کی می شود برای خودت آدمی شوی ؟
دائم اسیر خدعه و نیرنگ می شوی
در انجماد فصل و غریو و هجوم غم
یخ می زند نگاه تو و سنگ می شوی ...