
براي گذشتن ،
براي پر كردن اين فاصله ها ؛
خيلي كم شدم ، خيلي .
شايد هم كم بودم ... نمي دونم !
درست يه جايي كه انتظارش رو نداري همه چي خراب مي شه ،
تموم شدم ، تموم ....
درست وقتي داره خوابت عميق مي شه ، تو خواب از يه دره پرت مي شي پايين ...
و تا خود صبح تمام سلولهاي تنت مي لرزه ،
از ترس ، نه ترس از مرگ ، ترس از يه چيزي شبيه ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد !
انگار يكي از پشت هلت بده ، تو راهي جز پرت شدن نداري !
ناگزيري و پرت مي شي ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد ...
تموم شدم ،
ت
م
و
م
...