
رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و
تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز
چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق
روي دار قالي
بي سبب حتي ،
پرتـاب گل ســرخي را
ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل
سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها
اينـــك انـــدازه ي مـــا مي خــوانيم
مــا به انـــدازه ي مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه ي مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه ي مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه ي مـــا مي روييـــم
من و تو ، كم نه كه بايد شب
بي رحم و گل مريم و بيداري
شبنم باشيم
من و تو ، خم نه و درهم نه و
كـــم هــم نه كــه مي بايـــد
با هم باشـيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم

من و تو حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست
شبها که چشم مست تو پر ناز می شود
یعنی گره ز کار دلم باز می شود
سازِ غمِ کلامِ تو شیوا و دلپذیر
در خلوتِ شبانۀ من ساز می شود
با قصه های روشنِ باران طلوعِ صبح
در من سرودِ عشق تو آغاز می شود
نقش نگاه گرمِ تو در ذهن سردِ من
کم کم بَدل بصورت یک راز می شود
یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر
دل با غم فراق تو دمساز می شود
با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی
بر بام و بر درخت هم آواز می شود
وقتی رَوی زپیشم و تنها شود دلم
آن وقت پای غم به دلم باز می شود.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به گِرد شمع سوزانِ دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بیوفا معشوق را پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی
ز برق فتنۀ این علم آدم سوز مردم کش ، بجز اندیشه عشق و وفا
معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای
تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم !
" عجب صبری خدا دارد "
*** قـَد أقبَلَ إلَیکُم شَهر الله بالبرکة... ***
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم
سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
کاش منّت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که هم سفرۀ تو لحظۀ افطار شوم
**** **** **** **** ****
ای دوست بهار بی خزان را دریاب
هنگام سحر حال اذان را دریاب
یک ماه تحمّل کن و یک سال صفا
مهمانی ماه رمضان را دریاب
**** **** **** **** ****
از عرش صدای ربّنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید
**** **** **** **** ****
استشمام عطر خوشبوی رمضان
از پنجرۀ ملکوتی شعبان
گوارای وجود پاگتان
*** پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان ***
ماه خیر و رحمت و برکت
بر شما مبارک باد.
ردیفی از کاجهای سبز
و درختان کوتاه در ردیفی ناهمگن
و پرواز پرنده ها و پروانه های عاشق
و گلهای وحشی دشت
که شهد وجودشان را به زنبورهای عاشق می بخشند
آشنایانی صادق
که کینه را نمی شناسند
بامهایی گِلی با پنجره های چوبی و رنگارنگ
و گنبد فیروزه گونِ امام زاده ای درد آشنا
و دخترکی که پیراهن بلندش را باد می رقصاند
و من تو را می بینم
که بر خاطر عاشق من می گذری
و بوی تنت همۀ وجودم را می پراکند...
این همه مست در این شهر ، که پس هشیار است
این همه خفته در این شهر ، که پس بیدار است
فتنه می بارد از این ابر سیه برزنگی !
لیک صحبت ز گل و مزرعۀ بی خار است
همه در کار دروغند و همه می کوبند
آب در هاونِ اندوه ، که پس بیکار است
کوچه ها در تبِ بیداد اناالحق سوزد
دار خالی است زمنصور ، که پس بر دار است
نازنین ؛ شهر پر آشوب ، نگاهی ، لطفی
نه فقط شهر پر آشوب ، جهان بیمار است
آسمان مرده ، زمین مرده و دلها مرده است
این هوا پاک عفن گشته زبس مردار است
قصۀ عشق من و تو چه بگویم باری
ابر و باد است که دائم همه جا در کار است
مثل طلوع خاطره ای
در واپسین لحظه های تلخ ناامیدی
دلپذیر
در متن جاری سالیان متمادی
بردبار و شکیبا
با دست هایت که مایۀ آرامش من است
دنیا را دوست دارم
زیرا تو در آنی
و چشمانت را
و غمی که در آن موج می زند
و لبانت را
که به من می آموزند
چگونه دوستت بدارم ...
با یک تماس ساده چه دلتنگ می شوی
مثل غروب جمعه به یک رنگ می شوی
مستانه با تکلم بی انتهای سبز
با حضرت کلیم ، هماهنگ می شوی
حسی غریب بر دل تو چنگ می زند
ناخواسته تو وارد یک جنگ می شوی
هی سعی می کنی بگریزی ز غصه ها
با این همه به دار غم آونگ می شوی
وقت غروب و خسته از اندوه خانگی
درگیر و دار معرکه آژنگ می شوی
کی می شود برای خودت آدمی شوی ؟
دائم اسیر خدعه و نیرنگ می شوی
در انجماد فصل و غریو و هجوم غم
یخ می زند نگاه تو و سنگ می شوی ...
براي گذشتن ،
براي پر كردن اين فاصله ها ؛
خيلي كم شدم ، خيلي .
شايد هم كم بودم ... نمي دونم !
درست يه جايي كه انتظارش رو نداري همه چي خراب مي شه ،
تموم شدم ، تموم ....
درست وقتي داره خوابت عميق مي شه ، تو خواب از يه دره پرت مي شي پايين ...
و تا خود صبح تمام سلولهاي تنت مي لرزه ،
از ترس ، نه ترس از مرگ ، ترس از يه چيزي شبيه ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد !
انگار يكي از پشت هلت بده ، تو راهي جز پرت شدن نداري !
ناگزيري و پرت مي شي ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد ...
تموم شدم ،
ت
م
و
م
...