
کسی دیگر نمی کوبد درِ این خانۀ متروکِ ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهایِ تنهایم
و من چون شمع می سوزم
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند .
و من گریانِ و نالانم
و من تنهایِ تنهایم
درونِ کلبه ی خاموشِ خویش امّا
کسی حال منِ غمگین نمی پرسد.
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درونِ سینۀ پر جوشِ خویش امّا
کسی حال منِ تنها نمی پرسد .
و من چون تک درختِ زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند. ...
محتاجم
به رویشی نه از این خا ک ، به زایشی نه از این دست
به حلقه ای نه چنین تنگ ، به حرمتی نه چنین پست
پایبندم
به سنّتی که سزا نیست ، به باوری که مرا نیست
به بخت ، بختکِ سنگی ، به ظلمتی که روا نسیت
محتاجم
به خیزشی نه از این خاک ، به نغمه ای نه از این دست
به قصّه ای نه چنین تلخ ، به باوری نه چنین پست
بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانۀ هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان ، شانه اش با من
سلام ای غم ، سلام ای آشنایِ مهربانِ دل
پرِ پرواز واکن چون پرستو ، لانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد ، فلک در کار سر مستان
تو پیمان بشکنی ، نشکستنِ پیمانه اش با من